خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





لطفا نام داستان زیر را بعد از خواندن انتخاب کنید

    پیاده روهارو قدم زنان میپیمودم وبه ویترین مغازه ها نگاه می کردم به کافیشاپ رسیدم ورفتم کنار میز همیشگی منتظر ریحانه نشستم چند دقیقه بعد پیدایش شد با هیجان کنارم نشست وشروع کرد به گپ وکفت دختری بسیار پرانرژی وبازیگوش که هرروز با یک بحث حادثه جدید پیشم میاد خیلی ازش خوشم میاد اما از شما چه پنهون یکمی بی بند وباری داره با این که من از اون بسیار متفاوتم اما هیچ دلیل ومنطقی نمیتونه بین دوستی من واون فاصله بندازه ریشه دوستیمون خیلی محکمه. 

    _وای ریحانه جون خسته نمیشیاز بس سر به سر این واون میذاری بابا بسه دیگه یکمی جدی باش ببین چند هفته دیگه امتحانات شروع میشه وتو هنوز...   

    با عصبانیت حرفم را قطع کرد:باباباز اگه می خوای مثل مامانبزرگ ها نصیحتم کنی این رو بهت بگم که گوش من از این حرفا پره اگرم دوست نداری باشه خبر های  جدیدمو بهت نمی گم .   

    با لبخند نیشکونش گرفتم :ببخشید که دلتو شکستم  باید بدونی که وقتی اخم میکنی خیلی بانمک میشی خیل خوب دیگه حالا بفرما خبر جدیدت چیه؟ببین خیلی کنجکاو شدم ها!!! 

    _این بار میبخشمت ولی دیگه تکرار نشهچون نمی خوام روح لطیف منو آزار واذیت کنی حالا  بیایم سر اصل مطلب دیروز با یکی آشنا شدم !!! 

    _دوباره؟؟؟ 

    _نه باور کن اینیکی فرق می کنه اون جوری که تو فکر میکنی نیست. 

    _پس چی غیر از اینه که می خواد با حرفای قشنگ و دلربا دلتو ببره بعدا بیای بگی وای شبنم کاش حرف تو رو گوشمیکردم  پسره تو زرد از اب دراومد؟؟

     

    صبحی دیگر از راه میرسد  

     

    و خورشید خود را با تقلا از پشت کوه بالا میکشد 

     

    تا ما ورقی دیگر از زندگیمان را رنگ کنیم  

     

    امیدوارم رنگ ورقهای دفتر زندگیت هر روز رنگین تر از روز های دیگر باشد

     


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,
    لطفا نام داستان زیر را بعد از خواندن انتخاب کنید

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده